لاشریکستان

عوضی!

-خودم می کشمت عزیزم!

-غلط کردی کثافت عوضی...گمشو ... دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم...

صدای کشوهای کابینت که تند باز و بسته می شدند، از توی آشپزخونه می آمد. بی خیال مثل همیشه دنبال قرص هاش می گشت.همیشه خدا یکجا بودند. کنار چراغ خواب. لحظه ای فکر کرد به مریضی های خودش که اگر شروع می شد دیگه تمومی نداشت. بطری آب را برداشت و لیوان را تا نصفه پر کرد. بطری را جلوی آینه گذاشت و برای چند دقیقه ایستاد.زبانش را در آورد و دو تا قرص را روی زبانش گذاشت.از بطری آب خورد تا قرص ها پایین بروند. لحظه ای به قیافه اش توی آینه نگاه کرد. انگار زیاد حوصله لوس بازی را هم نداشت. برای همین کمی زبان در آورد و بعد موهاش را از روی عادت باز کرد و دوباره بست.

-پس این چاقو کجاست؟

به طرف آشپزخانه رفت و روی صندلی فرهاد نشست.

-صبر کن الان میام می دم بهت...عوضی...عوضی.

عوضی را آرام جوری که خودش هم به زحمت می شنید چند بار تکرار کرد.

-آااخ..یادم رفته بود..چاقو ها را با تیغ چرخ گوشت داده بودم تیز کنن...فرصت نکردم بگیرمشون...معذرت می خوام.

بعد شروع کرد بلند ادای بچه ای که خیلی لوس گریه می کند را در آوردن... نگاهش به صندلی خالی رو به رویش افتاد.خریدن دو جور صندلی نتیجه دعوای روز خرید بود.شاید اگر شوخی بیمزه فروشنده که گفت از هر سرویس یک صندلی ببرید به دادشون نرسیده بود یک دعوای حسابی روی  دستشون میموند.

-حالا من چه جوری بکشمت...عوضی...

یک لحظه شک کرد که عوضی تکیه کلام کدومشون بود...فکر کرد دیگه مهم نیست و گفت من و اون نداریم که!

-یه فکری بکن الان بدون چاقو من چه کار کنم.؟

-غلط کردی کثافت عوضی...دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم...گمشو...!!!

-بابا بیخیال... یه فکری برای این بکن.

سرش رو پایین انداخته بود و داشت با نمکدون روی میز بازی می کرد.

- از روز اول این تصمیم اشتباه بود...من و تو به درد هم نمی خوردیم...تقصیر من بود...نه...تقصیر تو بود که اون روز سر....

با خوشحالی داد زد: پیدا کردم...عوضی!

عوضی را کش دار و بلند جوری که معلوم بود می خواد خودش را با مزه نشان بدهد، تقریبا داد زد.از خودش پرسید چرا...حالا چرا این مرتیکه دست گذاشت روی عوضی...یاد خستگی امروز صبح که نصفش سرهمین یک کلمه و اصرار عجیب کارگردان بود افتاد... بدش آمد از اینکه این مسخره بازی دوباره فردا هم تکرار بشود...خدا خدا می کرد فردا حداقل باران نبارد.

رو به فرهاد کرد و در حالی که دستانش را در هوا تکان میداد گفت:

عسل خانم اینجوری نه....چرا انقدر بی حال..فرهاد تو دیگه چرا...آخه عوضی رو اینقدر رمانتیک می گن؟....کات...از اول می گیریم...مرتیکه عوضی! بگو حالا یه کلمه ارزش اون همه نگاتیو به هدر دادن رو داشت...با اون کلاه مسخره اش.

فرهاد می خندید.

-همه اش تقصیر تو بود که اون روز سر صحنه تو تالار من رو عاشقت کردی...

-نخیر ، سرکار خانم! اشتباه به عرضتون رسوندن!...جنابعالی بودی که با اون چشمات دل من رو بردی!

- ا .... فرهاد دست بردار...من دیگه حوصله این یارو خپله رو ندارم...صبح دوباره گیر میده ها...

-باشه بیا حالا یه کم کمک بده...دست تنها که نمیشه...ببین حالا نمی شد کمتر بخری...اصلا چرا نگفتی خودش تمیزشون کنه؟

بی حوصله جواب داد:

-راست میگه...چرا انقدر زیاد!

-نمای بسته!...دوستت دارم عوضی!

-فرهاد...لوس نشو دیگه...اه..نمای بسته رو که نمی خونن...

 زود متوجه شد که این بار دیگه صداش فرق داشت...همه اش تقصیر بارون امروز بود. سرما خوردن و کم کم یک ماه توی خانه افتادن عسل حتمی بود.یاد قیافه مظلوم و خنده دارش که زیر بارون باید مونولوگ می گفت افتاد.زیر چشمی نگاهی بهش انداخت.هنوز داشت با نمک دون روی میز بازی می کرد. زیر لب خنده ای کرد.

-باشه عزیزم..بیا از اول دوباره تمرین کنیم...خب من شروع می کنم ... خودم می کشمت!

خندید.

- غلط کردی... کثافت عوضی...گمشو ... دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم...!

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان