لاشریکستان

سحوری

دوباره، سلانه سلانه، خودم را می کشم پای سفره. یک چیز خونم کم شده. همیشه یک چیز خونم کم بوده. باور نمی کنم. ممنون توام. مدیون توام که دوباره نفس می کشم توی خانه ات، سر سفره ات. به نان و  نمکی که می دهی قسم، دوستت دارم. خوب نبودم وگرنه رفاقت ما..خودت بهتر می دانی. دیشب شام غصه خوردم. سحر هم دلم سحری نمی خواست.سحوری می خواست شاید. مثل احمق ها شده ام،نه؟  غروب که می شود این آقای ربنا چه قدر دلی می خواند. چه پر تمنا صدایت می کند. ساعت های دیگر این مزه را ندارد. اصلا غروب ها را انگار زده ای به نام خودت. از آن چیزهای قرمز و نارنجی هم ریخته ای تویش تا مستمان کنی... نه خیالی نیست.غریبه نیستند.بگذار بشنوند.رفقای منند اینها. اگر چه مثل تو نمی شوند برایم .هر چند که تو اینجا پیام نمی گذاری، اما خب... راستی چرا شهر رمضان... شاید یکی بچه روستا بود یا هوای روستا داشت. شاید بلد نبود مثل شهری ها حرف بزند یا نخواست.تکلیف چیست؟ آه! اشتباه کردم انگار...بگذار بخندند. بابا اینها رفیقند. دلشان خوش بشود دل ما هم.... پارسال هم گفتم.دست خودم نیست آخر. حواسم پرت معنی هایش می شود. حالا ختم نشود اشکالی دارد؟ مرسی. می دونستم سخت نمی گیری. بهتر از کله جنباندن و سرسری خواندن است دیگر... ببخشید. درست می گی. کار بقیه به من ربطی نداره.همونجور که کار من به اونا...دیشب  دعاهایم رسید؟ یک دعا نوشته بودم برایت،دیدی؟ اسمش؟ اسم نداشت. حالا تو بگذار ابو مصطفا ثمالی! دعا مگر بی اسم پیش شما نمی رسد؟ خب پس درد اسم ندارد دیگر... نه عربی نبود که..آهان درسته... خودشه. از الان گفته باشم بعضی جاهاش رو از دست دوستان کپ زدم. بعضی قسمت هاش رو هم از اینترنت گرفتم...شرط؟ چه شرطی؟ پول؟؟ شما هم؟ دست شما درست...آها.خب اگه بشه...داد نزن لطفا، خوابن.باشه میدم. حالا اگه اسمش باشه در راه شما دیگه پول زور نیست؟! شوخی بود.به دل نگیر....آخ.یادم رفته بود. فلانی سلام رسوند. دلش گیره...نه این مریض نداشت که.اون یکی دیگه بود. خب یه جا بده اینا رو بنویسن. یه وقت این روزها زیاد میشن اشتباه میشه، کار دست مردم... سر کار گذاشتی؟ دم شما گرم. جلو اینا آبروداری کن لطفا. درسته رفیقن ولی من کلی از مرامت تعریف کردم پیششون، بعد تو اینجوری می گذاری تو کاسم؟...صد سال سیاه می خوام دلشون خوش نشه... وقت گیر اوردی ها... می خوام برم.نه قهر نیستم...کار دارم. اصلا به قول سارتر کاش خدایی بود که به زندگی معنا می داد! این به اون در! فعلا!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان