لاشریکستان

شب

شب های خوبیست. فتیله ماه را هم کم کم پایین می کشی تا خوب تر شود. آن وقت راحت تر می شود زیر آسمانت راه رفت و گریه کرد. نشست و بغض کرد. آن وقت فقط خودت می دانی و خودت می بینی. شب ها برایم مثل چاه بزرگی شده اند که راحت می شود تویش درد و دل کرد. روز که شد دوباره سرم را بالا می گیرم و شادیم را به زور هم که شده می برم توی صورتم. پیش آدم ها حرف زدن و غصه ها را واگویه کردن دردی را که دوا نمی کند هیچ، گره زندگی را هم پیچیده تر می کند. قربان همین مرام خودت. می شنوی و دم نمی زنی. می بینی و زود قضاوت نمی کنی. همه بالا و پایین رفتن ها را حوصله می کنی. آخر سر هم مرام می گذاری کارمان را راه می اندازی و منتی هم سرم نمی گذاری. این روزها جماعت سر کارهای نکرده شان هم منت دارند سرم. از کارهای نکرده ام هم گله مندند. درست همان روزی که رهایت کردم اسیر و گرفتارشان شدم. می خواهم دوباره همه شان را بگذارم پشت در، بیایم سراغ خودت. بیایم دست هایم را بگذارم زیر چانه ام و زل بزنم توی چشمهایت. قول می دهم حرف هم نزنم تا خسته نشوی. تنها نگاهت می کنم...

-

پی نوشت١: دلم پاییز می خواد.

پی نوشت٢: عمری زیاد توقع نداشتم از آدم ها. خودشان اصرار کردند و من هم احمق شدم و حرف دلم را پیششان گفتم. حالا احساس آدم های بازنده را دارم. یادم باشد قفل بزنم بر دهانم.

پی نوشت٣: این شب ها که می آید به نام دعایم کنید...لطفا.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان