لاشریکستان

سفید استخونی

- سفید استخونی.

- زیاد یک نواخت نیست؟ نمی خواید مثلا اتاق ها رو ...

- نه...خوبه.

- چشم آقا. فقط شاگردم رفته شهرستان. چند وقتی دست تنهام. اگه اجازه بدین....

به حرف های مرد که شلوار کردی به پا کرده و ترکی حرف می زند، گوش نمی دهم. توی این چند سالی که می شناسمش لحظه های کمی را به یاد دارم که او را ساکت دیده باشم. صدایش مثل کوبیدن مسگرها پشت دیگ های بزرگ مسی یا هر چیز یک نواخت و مکرر دیگری، مغزم را می خراشد.

روزها و شب های تمام این سی و چند سال اخیر، یعنی همین سی و چند سالی که من از خدا عمر گرفته ام، عجیب رنگ یک نواختی داشته است. این یکنواختی البته در روزهای خوب اما اندکش سفید استخوانی بوده و بیشتر به خاکستری گرایش داشته است. نتیجه محاسبات و کنکاش های من توی زندگیم، برای کشف علت این کسالت و یکنواختی ، بسیار یکنواخت و شبیه به هم بوده است. مثلا من فرق چندانی در حالت امروزم، در سی و چند سالگی، با موهای بالای گوش سفید شده، چروک های ریز کنار چشم  و یک افتادگی نامحسوس توی بدنم، با وضعیت روزهای جوانی و نوجوانی و حتا اگر بخواهم اغراق کرده باشم کودکی نمی بینم. مجموعه ای از خستگی، موفقیت، تحسین، ارتباط های اجباری، احترام های مصنوعی و هر از گاهی جرقه هایی برای شکسته شدن این یک نواختی.

این یک نواختی حتا به محل زندگی و سکونت من هم سرایت کرده است. عکس های ورزشکارانی که حالا حتما خودشان هم تیپ و قیافه آن روزهایشان را پنهان می کنند، عکس بازیگران هندی که هیچ وقت اسم هایشان را یاد نگرفتم، و روزی فروغ و شاملو و اخوان و نیچه که روی دیوارهای اتاق من جا خوش کرده بودند، همه و همه برایم شکل و حکم آدم های واحدی را داشته اند. گاهی احساس می کنم تمام سال هایی را که تا به اینجا گذرانده ام، محل زندگیم و خانه ام- علیرغم حدود پنج بار اثاث کشی- یک جا و یک شکل بوده است. بسیار پیش می آید که هنگام مرور خاطراتم، حادثه و ماجرایی را که در یک خانه اتفاق افتاده است، اشتباها توی خانه دیگری تصور می کنم و تنها اتفاق یا تذکر اطرافیان است که محل درست آن خاطره را به یادم می آورد. حضور این یکنواختی را در بیشتر صفحات زندگی من می شود پیدا کرد. نتیجه این جستجو آن قدر بی شمار است که بیان کردنش جز اضافه کردن به یک نواختی این داستان فایده دیگری ندارد. همسایه هایی که احساس می کنم از کودکی همسایه خانه مان بوده اند، ماشین مدل 79 پدر که آخرین نسل ماشین های آمریکایی در ایران بود و من هنوز بعد از گذشت سال ها از فروخته شدنش پشت فرمانش می نشینم، نوه خاله مادرم یعنی صمیمی ترین عضو خانواده که دوباره به کودکی هایش برگشته است و من فرقش را به دختر سه ساله اش نمی فهمم، لباس هایی که با وجود نو بودنشان هر سال دور می اندازمشان و دوباره قبل از عید شبیه همان ها را می خرم، قرمه سبزی هایی که مزه قیمه و قیمه هایی که مزه قرمه سبزی می دهند، سیاستمدارانی که همیشه توی تلویزیون و روزنامه ها هستند و حتا جمله بندی حرف های یک نواختشان تغیری نمی کند، صحنه های اندکی از حجم یک نواختی هایی است که من زیر آوارشان اسیر شده ام. اما واگفتن این حرف ها و نوشتن این سطرها برای تکرار مکررات گذشته ی من یا برای آینده ای که از یک نواختیش خبر دارم نیست. همه حرف من از روزهایی است که ثانیه های پر ملال و ساکت زندگی من می توانستند رنگ دیگری بگیرند و این فرصت از آنها دریغ شد. شاید دلتان سوخته باشد و دنبال مقصر این ماجرا باشید. اما مقصر آن می تواند من یا او یا هر کس دیگری باشد. تنها چیزی که برای من مهم نیست مقصر این ماجراست. البته تکرار این اتفاق یعنی اینکه موضوعی باعث شود یک نواختی زندگی من کنار برود نیز تا حد زیادی و به علت همان تکرار شدنش مثل همه ی چیزهای دیگر این داستان رنگ یک نواختی دارد. مثلا اولین جرقه بر می گردد به 8 سالگی من. روزهایی که مینی ژوپ و دامن های بالای زانو تازه داشت بین نسلی که علیرغم افتخار به گذشته خودش سخت  هم از آن فرار می کرد، مد می شد. این وسط همسایه تازه به دوران رسیده ما-که از قضا دختری 5 ساله داشت- توی رقابتی تنگاتنگ با خودش سعی داشت برنده بلامنازع این بازی باشد. دیوانگی این زن فرنگ نرفته در استفاده از هر آنچه که رنگ فرنگی داشت تا آنجا بود که لهجه دهاتیش تبدیل به زبانی تازه و مضحک از مجموعه زبان های مختلف دنیا شده بود. همسایه نو به نو صورت مبارک را به قول خودش توالت می کرد و به یمن دلارهای شرکت مثلا ملی نفت، هر روز مدل جدید لباس و مویی را به رخ دیگران می کشید. همین. تمام شد. قرار نیست اتفاقی بیفتد. این اولین جرقه بود و توی آن هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. یک نواخت یک نواخت. همانطور که توی دومین و سومین و حتا آخرین این جرقه ها هیچ اتفاقی نیفتاده است. قبول دارم که می شود از فرم یک نواخت این داستان خارج شد و یک باره با یک طرح و اتفاق تازه، خرق عادتی کرد و از پی این یک نواختی خواننده ای را که معلق کرده ای ، دلخوش کنی، اما حاکم این داستان- لقبی که یکی از اساتید به نویسنده داده است- بنای دیگری دارد.

.

اردیبهشت 87

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان