لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
نگاهم نکن. برو. سویی نمانده توی این چشم ها تا تو بخواهی غارتشان کنی... تنها برو. آن نقطه آخر جاده, آنجا که خط های موازی به هم می رسند, خیال است... وهمیست که کام الکی خوش هایی مثل من را شیرین می کند. آنجا هیچ خبری نیست, درست مثل اینجا. اینجا جای مهر, حسرت تقسیم می کنند. اینجا صبح ها قاصدک ها برای بی خبریشان روی شانه گلبرگ ها گریه می کنند. دلشان می گیرد و هزار پاره می شود و باد پاره های دلشان را می برد آنجا... آنجا صبح ها وقتی خورشید خودش را بی محابا توی آغوش پنجره می اندازد، وقتی شب می رود و چشمت به اندوه ماه می افتاد, وقتی من نیستم و زمزمه تو شب بوها را سر ذوق می آورد، از همان دور, با وضو, بی کفش، بر جنازه ام دو رکعت نماز بخوان...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

