لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
هراسان آمدی. از آن ور شمشادها. خورشید ذره بین شد و تابید توی چشم هایت. چشم هایت خیس اشک شد. خیس اشک بود. مثل چشم هایم که هنوز خیس اشک است. دویدی. خیال کردی رفته ام. تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدی. خیال کردی می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. هرچند شمشادها شهادت می دهند حضورم را، اما باور نکن. شمشادها دیوانه اند. از همان روز که روی سرشان دست کشیدی شمشادها دیوانه شده اند. شمشادها هنوز هم بوی دست تو را می دهند. ساعتت را که بالا آوردی افتاد توی چشم خورشید.من ترسیدم خورشید چشم هایش را ببندد و تو مرا، که لا به لای نورش پنهان شده بودم، ببینی. سکوی های خالی را که نگاه کردی، رنگت پرید. گفته بودم یک دقیقه می ایستم و می روم. خیالت می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نشستی روی نیمکت. گرمای وجودت پخش شد توی فضا. تا آسمان رفت. خورشید هم گرمش شد انگار. یک تکه ابر برداشت و گرفت رو به روی صورتش. تو هم از گرما کلافه شدی. چند برگ کاغذ از توی کیفت برداشتی و گرفتی رو به روی صورتت. خورشید ابر را کنار زد تا دستخط زیبایت را ببیند. من اما محو برق نگین انگشترت بودم. بعد باد آمد. کاغذها را تکان داد. بی تاب شده بودی. راه افتادی. نرفته ایستادی. دوباره برگشتی. کنار نیمکت ایستادی. چشم های خورشید نگرانت شد. دستانت خیس عرق شد. خجالت آمد توی صورتم. مردد بودم. مثل تمام زندگیم. مثل اولین بار که دیدمت. خورشید ... خورشید کاری نکرد. تنها حسرت خورد. حسرت دست های گر گرفته من که دست های سرد تو آرامشان نکرد. خجالت آمد توی صورتم. راه افتادم. پاهایم لرزید. درخت ها دور سرم چرخید. نرسیده به شمشادها نشستم. بعد باد آمد. خنکایش از روی چمن های خیس خورد توی صورتم. بلند شدم. آمدم سمت نیمکت. خورشید داشت از چشم هایم انتقام می گرفت. قدم هایم تندتر شد. ندیدمت. تندتر آمدم. چشم هایم خیس اشک شد.خیس اشک بود. مثل چشم هایت که هنوز خیس اشک است. دویدم. تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدم. خیال کردم دیدمت. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نبودی. رفته بودی. خورشید...خورشید گرفت. خورشید گریه کرد.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان

