لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
باز می کنم، آهسته، آرام ، با شوق تو درها را. گم می کنم خودم را، اما تو را تازه دارم پیدا می کنم.داشتم پیدا می کردم.باز می گذارم درها را!
وای از واژه ها، وای از کلمات.غوغا می شود میان دلم. هیهات ،هیهات...هیهات از این روزها، روزهای بی تو.بی انجام،بی سرانجام.که چه زود می آیند و چه زود می روند و گاه عذابم می دهند و نمی روند.
امان از من، که دورم از تو.که اگر شوق شوقت را،به قدر سوسوی بی جان نگاهی، در دل شبی یافته بودم، حالا،همین نزدیکی ها ، پیش تو ، روی دامنت که به قدر هستی برایم گسترانیده ای، جان داده بودم(۱). یا شاید، حضورت ، دیوانه و ویرانه ام کرده بود وشب ها ، رو به تو، بالای همان بلندی که همیشه به تو راه دارد، مویه می کردم.
آی ماه من، از این همه نظاره ات ، میان چارچوب دل شکسته ی پنجره، خسته ام. کاش می شد جای آن پنجره، یک بار، بلندای قامت و عظمتت را میان همین چارچوب در می دیدم! آن وقت، قول می دادم دیگر مثل دیوانه ها، شب ها توی آسمان دنبالت نگردم. قول می دادم به عشق عکست میان حوض ، آبتنی نکنم. قول می دادم تا صبح با عکس تو، توی چاه حرف نزنم... که آن وقت تو میان خانه بودی و من روزی هزار بار، طواف می کردم جمالت را...
نامت که می آید...دلم دریای طوفان زده ایست، که موج موج تو را صدا می زند. و قلبم آن میان، مثل قایق شکسته ای، با نام تو بالا و پایین می رود .... انگار فریاد می کند تو را. دلم، مثل همان قایق شکسته، اینجا اسیر طوفان نوح است، اما از کشتی نوح و از ساحلی که به شوقش به سویت امن یجیب بخوانم، خبری نیست.
کاش نوحت بودم ... برایم امن و امان کشتی ات بود... کاش یونست، شاید دهان باز می کرد فرستاده ای و در جوار امن تو ، آرامشی نصیبم می ساخت. دست کم کاش موسایت بودم و ندا می دادی مادرم را که به رود بیاندازدم و آن گاه پیامبر به سویش باز می گشتم(۲)...من همان قایق هم نیستم...من حالا...تخته پاره اییم که میان گرداب گرفتار آمده ... تنها، ساحل تو نجاتم می دهد...
آی ماه من! مگر نگفته ای که میان دل های شکسته ای(۳) ... نظاره کن مرا ... من دیریست، روزی هزار بار به شوق تو، خودم را می شکنم ، شاید اندکی از تو میان دلم هبوط کند...........
یوسف نبودم و تو زلیخا شدی مرا
مجنون نبودم و تو چو لیلا شدی مرا
دستم سیاه بود و عصایی نداشتم
پایم برهنه کردی و سینا شدی مرا
ماهم تویی،نشان به نشان دو هفته پیش
آن نیمه شب که نیمه طاها شدی مرا
زردم، شکسته، همچو درختان برگ ریز
نقشی زدی و شاخه ی طوبا شدی مرا
من قطره ای حقیر به دنبال زیستن
از هر کرانه آبی دریا شدی مرا
***
من دست برده ام به دعا و نیاز و راز
شاید شما معلم انشا شدی مرا
بازنویسی:آذر 85
1) حدیث قدسی: "لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا "، اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند.
2) و به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير ده و چون بر او بيمناك شدى او را در نيل بينداز و مترس و اندوه مدار كه ما او را به تو بازمىگردانيم و از [زمره] پيامبرانش قرار مىدهيم . سوره مبارکه قصص،آیه 7
3) انا فی قلوب منکسره.
.
( دل خوانده:صدای متن را می توانید در این آدرس و یا با راست کلیک کردن روی این لینک و سپس save target as ... دانلود کنید. ،حجم ۱ مگا بایت )
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان


