﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>لاشریکستان</title>
    <description>دل نوشته های لاشریکستان در حوالی رب،عشق و زندگی</description>
    <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مصطفا لاشریکستان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 12 Jun 2009 20:47:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>ته خط</title>
      <description>&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;آدم ها،مجازی ها،واقعی ها...&lt;/p&gt;
&lt;p style="TEXT-ALIGN: justify"&gt;سر سوزن ذوقی که داشتم بهانه ام شد برای نوشتن از عشق، رب و زندگی. مدعی هیچ مقامی در قلم و نگاه نبودم.هنوز هم نیستم. نه آمدنم اتفاقی بود در خور، نه رفتنم. به قدر وسع کوشیدم نگارگر حالات خویشتنم باشم،بی تاثیر موج ها و مناسبت ها. خوبی هایی داشت، بدی هایی. دستم به حساب نمی رود تا خوبی ها یا بدهی هایش را، به قیاس، اندازه کنم. با برهانی شخصی، سر سخت بودم در استمرار این دل نوشته ها. حالا نه مثل قبل ها بهانه ای دارم، نه برهانی. این خانه&amp;nbsp;اولی نیست که وا می نهم تا دیگران فاتحانه&amp;nbsp;تصرفش کنند. خانه آخر هم نیست حتما. نای تقلا برای فهم شدن و اثبات کردن احساس&amp;nbsp;( و کمتر فکر) و حتا جلب ترحم هم ندارم. خسته ترم و بی جان تر از&amp;nbsp;آغاز. بیشتر دلم نظاره و&amp;nbsp;خلوت می خواهد تا جولان و جلوت.&amp;nbsp;آدم هایی،مجازی یا واقعی، همراهم بودند. از هیچ کدامشان برای&amp;nbsp;هیچ چیز&amp;nbsp;تشکر نمی کنم.&amp;nbsp;آدم هایی، مجازی یا واقعی، توی این مسیر از من رنجیدند. از هیچ کدامشان برای هیچ چیز عذر خواهی نمی کنم. تنها از خودم برای بعضی چیزها که خودم می دانم- که هیچ مجال دیگری برای جبرانشان ندارم-&amp;nbsp;قلبا معذرت می خواهم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/86</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=3020790</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-3020790</guid>
      <pubDate>Fri, 12 Jun 2009 20:47:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شکلات</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;اشتباه می کنیم.همه ما اشتباه می کنیم.اشتباه می کنیم که با هم حرف می زنیم. اشتباه می کنیم که فکر می کنیم. اشتباه می کنیم که روی شعور هم حساب می کنیم.&amp;nbsp;اشتباه می کنیم که بی دلیل برای کارهایمان دلیل می آوریم.اما اشتباه برزگ ترمان وقتی است&amp;nbsp;که خیال ها و افکار و احساسات خاممان را می ریزیم توی طبق و به هم تعارف می کنیم. بعد&amp;nbsp;خوش باورانه&amp;nbsp;برای خودمان توقع ایجاد می کنیم که آن که طبق خام حرف هایمان را پیش رویش گرفته ایم، از این ترشحات چرک آلود ذهنمان چیزی بفهمد یا حتا بخواهد بفهمد. قاعده بازی چیز دیگریست. باید مثل گاو حرف هایت را آن قدر نشخوار کنی تا وقتی دیگری&amp;nbsp;شریکشان شد، لااقل مثل بز اخفش برایت سری بجنباند. احمقیم اگر مثل بچه ها رها باشیم. احمقیم اگر فکر کنیم&amp;nbsp;تلخی شکلات در ذهن شکر آلود آدم ها خوش طعم&amp;nbsp;می شود. اشتیاه می کنیم که فکر می کنیم فهمیدن واژه ایست و شعور ما به ازایی دارد. دارد البته. اما تنها وقتی که روی همه خروجی های ذهنت - از خیال و احساس و فکر- فیلتری بگذاری&amp;nbsp;تا بشوند همرنگ جماعت.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/85</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2952367</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2952367</guid>
      <pubDate>Mon, 25 May 2009 10:12:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خورشید</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 14pt; line-height: 115%; mso-ansi-font-size: 11.0pt; mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;هراسان آمدی. از آن ور شمشادها. خورشید ذره بین شد و تابید توی چشم هایت. چشم هایت خیس اشک شد. خیس اشک بود. مثل چشم هایم که هنوز خیس اشک است. دویدی. خیال کردی رفته ام. تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدی. خیال کردی می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. هرچند شمشادها شهادت می دهند حضورم را، اما باور نکن. شمشادها دیوانه اند. از همان روز که روی سرشان دست کشیدی شمشادها دیوانه شده اند. شمشادها هنوز هم بوی دست تو را می دهند. ساعتت را که بالا آوردی افتاد توی چشم خورشید.من ترسیدم خورشید چشم هایش را ببندد و تو مرا، که لا به لای نورش پنهان شده بودم، ببینی. سکوی های خالی را که نگاه کردی، رنگت پرید. گفته بودم یک دقیقه می ایستم و می روم. خیالت می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نشستی روی نیمکت. گرمای وجودت پخش شد توی فضا. تا آسمان رفت. خورشید هم گرمش شد انگار. یک تکه ابر برداشت و گرفت رو به روی صورتش. تو هم از گرما کلافه شدی. چند برگ کاغذ از توی کیفت برداشتی و گرفتی رو به روی صورتت. خورشید ابر را کنار زد تا دستخط زیبایت را ببیند. من اما محو برق نگین انگشترت بودم. بعد باد آمد. کاغذها را تکان داد. بی تاب شده بودی. راه افتادی.&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نرفته ایستادی. دوباره برگشتی. کنار نیمکت ایستادی. چشم های خورشید نگرانت شد. دستانت خیس عرق شد. خجالت آمد توی صورتم. مردد بودم. مثل تمام زندگیم. مثل اولین بار که دیدمت. خورشید ... خورشید کاری نکرد. تنها حسرت خورد. حسرت دست های گر گرفته من که دست های سرد تو آرامشان نکرد. خجالت آمد توی صورتم. راه افتادم. پاهایم لرزید. درخت ها دور سرم چرخید. نرسیده به شمشادها نشستم. بعد باد آمد. خنکایش از روی چمن های خیس خورد توی صورتم. بلند شدم. آمدم سمت نیمکت. خورشید داشت از چشم هایم انتقام می گرفت. قدم هایم تندتر شد. ندیدمت. تندتر آمدم. چشم هایم خیس اشک شد.خیس اشک بود. مثل چشم هایت که هنوز خیس اشک است. دویدم.&amp;nbsp;تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدم. خیال کردم دیدمت. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نبودی. رفته بودی. خورشید...خورشید گرفت. خورشید گریه کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/83</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2911311</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2911311</guid>
      <pubDate>Wed, 13 May 2009 21:17:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شام شوم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یادم نیست ماه کدوم طرف بود.فقط یادمه وقتی که انداخته بودنم روی تخت رو به روی صورتم بود. چند نفر بالای سرم وایساده بودن&amp;nbsp;و با پتک می کوبیدن به دلم. سایه بالا و پایین رفتن پتکاشون رو می دیدم. همه وجودم بی حس بود. آرزو کردم کاش دلم از سنگ بود اون وقت پتکشون به دلم اثر نمی کرد. وقتی که رفتن ماه انگار جا به جا شده بود. بعد یه عده دیگه اومدن.پر سر و صدا.&amp;nbsp;با یک کمپرسور بزرگ زرد رنگ که بوی قیر می داد. روشنش که کردن صداش پخش شد تو شب. صدای خوبی نبود. یکیشون که هیکلی تر بود اومد جلو. سر مته کمپرسور رو گذاشت رو دلم. رعشه افتاد تو وجودم.تخت می لرزید. یارو دل و روده ام رو ریخت بیرون. همه جا رو به هم ریختن. کارشون زود تموم شد،رفتن. کسی نیومد.گفتم اینا دیگه آخریش بودن. اما یک آدم قد کوتاه با یه گونی اومد بالای سرم. از ته گونیش یه بیلچه باغبونی در اورد. گذاشت بغل تخت. رفت تا پای دیوار. یه کم&amp;nbsp;تیک داشت. پای دیوار سیگار کشید. اومد جلوی من وایساد. ته سیگارش رو انداخت کنار تخت. بوی فیلتر خاموش نشده اش می اومد. با بیلچه اش افتاد به جون دلم.&amp;nbsp;دلم رو می خراشید. با همه وجود می تراشید.&amp;nbsp;هر چی ته دلم مونده بود ریخت تو گونی.وقتی که می تراشید ماه رفت پشت یه ابر.بعدش کسی نیومد.وضع خوبی نبود...اصلا...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/82</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2789073</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2789073</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Apr 2009 20:59:34 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یکشنبه سوری</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;سرخی آتش - انگار- سپیدی صورتش را رنگ می کند. جای چوب، دانه دانه کبریت های نسوخته را توی آتش می اندازد. کبریت ها ضجه ای خفیف می زنند و از انبوه درد یک سوختگی درجه سه، سیاه می پوشند. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش را جلو می کشد و خودش را- انگار- توی خودش جمع می کند. مراقب است توی این به خود خزیدن، کبریت ها روی زمین یا توی آتش نریزد. سال هاست با سکوتش- که عجیب فرهیخته اش می کند- دارد از خودش و غیر خودش انتقام می گیرد. جعبه بزرگ کبریت را به دست راستش می دهد. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکلی را آرام توی دستش می گیرد. بویی شبیه مردار هلهله کنان دور آتش جمع می شود. جای چوب، تکه تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکل را توی آتش می اندازد. بویی شبیه جگر سوخته دور آتش جمع می شود. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را، دوباره، چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش لحظه ای کنار می رود و من دستانش را که دارد پاره های دلش را می خراشد و بیرون می آورد، می بینم. بویی شبیه دل سوخته دور آتش جمع می شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/81</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2691674</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2691674</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Mar 2009 20:10:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;نگاهم نکن. برو. سویی نمانده توی این چشم ها تا تو بخواهی غارتشان کنی... تنها برو. آن نقطه آخر جاده, آنجا که خط های&amp;nbsp;موازی به هم می رسند, خیال است... وهمیست که کام الکی خوش هایی مثل من را شیرین می کند. آنجا هیچ خبری نیست, درست مثل اینجا. اینجا جای مهر, حسرت تقسیم می کنند. اینجا صبح ها قاصدک ها برای بی خبریشان روی شانه گلبرگ ها گریه می کنند. دلشان می گیرد و هزار پاره می شود و باد پاره های دلشان را می برد آنجا...&amp;nbsp;آنجا صبح ها وقتی خورشید خودش را بی محابا توی آغوش پنجره می اندازد، وقتی&amp;nbsp;شب می رود&amp;nbsp;و چشمت به&amp;nbsp; اندوه ماه می افتاد, وقتی من نیستم و زمزمه تو شب بوها را سر ذوق می آورد، از همان دور, با وضو, بی کفش، بر جنازه ام دو رکعت نماز بخوان...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/79</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2664225</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2664225</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Mar 2009 12:38:15 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفید استخونی</title>
      <description>&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;- سفید استخونی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;- زیاد یک نواخت نیست؟ نمی خواید مثلا اتاق ها رو ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;- نه...خوبه.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;- چشم آقا. فقط شاگردم رفته شهرستان. چند وقتی دست تنهام. اگه اجازه بدین....&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;به حرف های مرد که شلوار کردی به پا کرده و ترکی حرف می زند، گوش نمی دهم. توی این چند سالی که می شناسمش لحظه های کمی را به یاد دارم که او را ساکت دیده باشم. صدایش مثل کوبیدن مسگرها پشت دیگ های بزرگ مسی یا هر چیز یک نواخت و مکرر دیگری، مغزم را می خراشد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;روزها و شب های تمام این سی و چند سال اخیر، یعنی همین سی و چند سالی که من از خدا عمر گرفته ام، عجیب رنگ یک نواختی داشته است. این یکنواختی البته در روزهای خوب اما اندکش سفید استخوانی بوده و بیشتر به خاکستری گرایش داشته است. نتیجه محاسبات و کنکاش های من توی زندگیم، برای کشف علت این کسالت و یکنواختی ، بسیار یکنواخت و شبیه به هم بوده است. مثلا من فرق چندانی در حالت امروزم، در سی و چند سالگی، با موهای بالای گوش سفید شده، چروک های ریز کنار چشم&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;و یک افتادگی نامحسوس توی بدنم، با وضعیت روزهای جوانی و نوجوانی و حتا اگر بخواهم اغراق کرده باشم کودکی نمی بینم. مجموعه ای از خستگی، موفقیت، تحسین، ارتباط های اجباری، احترام های مصنوعی و هر از گاهی جرقه هایی برای شکسته شدن این یک نواختی. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;این یک نواختی حتا به محل زندگی و سکونت من هم سرایت کرده است.&amp;nbsp;عکس های ورزشکارانی که حالا حتما خودشان هم تیپ و قیافه آن روزهایشان را پنهان می کنند،&amp;nbsp;عکس بازیگران هندی که هیچ وقت اسم هایشان را یاد نگرفتم، و روزی فروغ و شاملو و اخوان و نیچه که روی دیوارهای اتاق من جا خوش کرده بودند، همه و همه برایم شکل و حکم آدم های واحدی را داشته اند. گاهی احساس می کنم تمام سال هایی را که تا به اینجا گذرانده ام، محل زندگیم و خانه ام- علیرغم حدود پنج بار اثاث کشی- یک جا و یک شکل بوده است. بسیار پیش می آید که هنگام مرور خاطراتم، حادثه و ماجرایی را که در یک خانه اتفاق افتاده است، اشتباها توی خانه دیگری تصور می کنم و تنها اتفاق یا تذکر اطرافیان است که محل درست آن خاطره را به یادم می آورد. حضور این یکنواختی را در بیشتر صفحات زندگی من می شود پیدا کرد. نتیجه این جستجو آن قدر بی شمار است که بیان کردنش جز اضافه کردن به یک نواختی این داستان فایده دیگری ندارد. همسایه هایی که احساس می کنم از کودکی همسایه خانه مان بوده اند، ماشین مدل 79 پدر که آخرین نسل ماشین های آمریکایی در ایران بود و من هنوز بعد از گذشت سال ها از فروخته شدنش پشت فرمانش می نشینم، نوه خاله مادرم یعنی صمیمی ترین عضو خانواده که دوباره به کودکی هایش برگشته است و من فرقش را به دختر سه ساله اش نمی فهمم، لباس هایی که با وجود نو بودنشان هر سال دور می اندازمشان و دوباره قبل از عید شبیه همان ها را می خرم، قرمه سبزی هایی که مزه قیمه و قیمه هایی که مزه قرمه سبزی می دهند، سیاستمدارانی که همیشه توی تلویزیون و روزنامه ها هستند و حتا جمله بندی حرف های یک نواختشان تغیری نمی کند، صحنه های اندکی از حجم یک نواختی هایی است که من زیر آوارشان اسیر شده ام. اما واگفتن این حرف ها و نوشتن این سطرها برای تکرار مکررات گذشته ی من یا برای آینده ای که از یک نواختیش خبر دارم نیست. همه حرف من از روزهایی است که ثانیه های پر ملال و ساکت زندگی من می توانستند رنگ دیگری بگیرند و این فرصت از آنها دریغ شد. شاید دلتان سوخته باشد و دنبال مقصر این ماجرا باشید. اما مقصر آن می تواند من یا او یا هر کس دیگری باشد. تنها چیزی که برای من مهم نیست مقصر این ماجراست. البته تکرار این اتفاق یعنی اینکه موضوعی باعث شود یک نواختی زندگی من کنار برود نیز تا حد زیادی و به علت همان تکرار شدنش مثل همه ی چیزهای دیگر این داستان رنگ یک نواختی دارد. مثلا اولین جرقه بر می گردد به 8 سالگی من. روزهایی که مینی ژوپ و دامن های بالای زانو تازه داشت بین نسلی که علیرغم افتخار به گذشته خودش سخت&lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;هم از آن فرار می کرد، مد می شد. این وسط همسایه تازه به دوران رسیده ما-که از قضا دختری 5 ساله داشت-&amp;nbsp;توی رقابتی تنگاتنگ با خودش سعی داشت برنده بلامنازع این بازی باشد. دیوانگی این زن فرنگ نرفته در استفاده از هر آنچه که رنگ فرنگی داشت تا آنجا بود که لهجه دهاتیش تبدیل به زبانی تازه و مضحک از مجموعه زبان های مختلف دنیا شده بود. همسایه نو به نو صورت مبارک را به قول خودش توالت می کرد و به یمن دلارهای شرکت مثلا ملی نفت، هر روز مدل جدید لباس و مویی را به رخ دیگران می کشید. همین. تمام شد. قرار نیست اتفاقی بیفتد. این اولین جرقه بود و توی آن هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. یک نواخت یک نواخت. همانطور که توی دومین و سومین و حتا آخرین این جرقه ها هیچ اتفاقی نیفتاده است. قبول دارم که می شود از فرم یک نواخت این داستان خارج شد و یک باره با یک طرح و اتفاق تازه، خرق عادتی کرد و از پی این یک نواختی خواننده ای را که معلق کرده ای ، دلخوش کنی، اما حاکم این داستان- لقبی که یکی از اساتید به نویسنده داده است- بنای دیگری دارد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="margin: 0in 0in 0pt; text-align: left;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="mso-bidi-language: FA;" lang="FA"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;اردیبهشت 87&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/77</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2378359</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2378359</guid>
      <pubDate>Tue, 16 Dec 2008 16:55:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عین ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: 11pt;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"&gt;چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: &amp;laquo;برو!&amp;raquo; اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم&amp;nbsp;&amp;nbsp; :&amp;laquo;بس است برو!&amp;raquo; گفتم : &amp;laquo; اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.&amp;raquo; اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن&amp;zwnj;قدر که گونه&amp;zwnj;های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم : &amp;laquo;نگاه کن این&amp;zwnj;جا چه&amp;zwnj;قدر شلوغ است؟&amp;raquo; و تو خوب دیدی که آن&amp;zwnj;جا چه &amp;zwnj;قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط&amp;zwnj;کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل&amp;zwnj;تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: &amp;laquo;این&amp;zwnj;جا رازی نیست.&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;راز؟&amp;raquo; گفتی: &amp;laquo;من رازم.&amp;raquo; و آمدی تا وسط خط&amp;zwnj;کش&amp;zwnj;ها. من دست&amp;zwnj;هات را در دست&amp;zwnj;هام می&amp;zwnj;فشردم تا نگریزی اما فریاد می&amp;zwnj;زدم : &amp;laquo;برو! برو!&amp;raquo; تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می&amp;zwnj;خندیدی، من اما همه&amp;zwnj;ی وجودم به سختی می&amp;zwnj;گریست. بعد چشم&amp;zwnj;ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آن&amp;zwnj;چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می&amp;zwnj;دیدم که حرف&amp;zwnj;ها و فلسفه&amp;zwnj;ها و کتاب&amp;zwnj;ها و خط کش&amp;zwnj;ها و کاغذ&amp;zwnj;ها و یأس&amp;zwnj;ها و تاریکی&amp;zwnj;ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل&amp;zwnj;تنگی، مثل ذرات شن در شن&amp;zwnj;زار، از سطح دل روبیده شدند و چون کاغذ پاره&amp;zwnj;هایی در آغوش طوفان گم.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: &amp;laquo;چیستی؟&amp;raquo; گفتی: &amp;laquo;راز.&amp;raquo; گفتم: &amp;laquo;این دل خالی است، تشنه ام.&amp;raquo; گفتی: &amp;laquo;دوستت دارم.&amp;raquo; و من ناگهان لبریز شدم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma;"&gt;مصطفی مستور&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/76</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2300025</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2300025</guid>
      <pubDate>Thu, 27 Nov 2008 07:06:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قاف...</title>
      <description>&lt;p&gt;ما شصت نفر بودیم. همه ما مردیم، حتا من. یا از عشق یا از بی عشقی...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/75</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2198939</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2198939</guid>
      <pubDate>Wed, 05 Nov 2008 08:33:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی که نیست..</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این یک مرثیه نیست. یک مرثیه در سوگ کسی که رفته است. این یک دردنامه هم نیست، برای عادتی که داریم، که آدم ها را درست وقتی که می روند یاد می کنیم&amp;nbsp;... این یک یادداشت است&amp;nbsp;برای خودم. برای خودم که دلم تنگ می شود برای او. برای خنده های بلندش. برای صحبت ها و لحن داش مشدیش. برای وقتی که با هم انگلیسی حرف می زدیم&amp;nbsp;و غلط هایم را می گرفت. برای وقتی که می زد توی ذوق شعرها&amp;nbsp;و کارهایم. برای وقتی که می گفت زن دکتر به درد زندگی نمی خورد! برای وقتی که می گفت می خواهد برود، همان وقتی که ارثیه اش را بالا کشیده بودند و به من می گفت شما حقوق خوانده ها&amp;nbsp;شریک دزدید و&amp;nbsp;رفیق قافله. برای وقتی که توی دفتر کارش، که نمازخانه اش هم بود، بلند سوت می زد و پرنده های آن طرف حیاط جوابش را می دادند و خدا می داند که چه ذوقی می کرد و چه برقی می زد چشم هایش. برای وقتی که با شیطنت خاطرات جوانیش را از زیر زبانش می کشیدم بیرون. برای وقتی که خواب هایش را مکرر تعریف می کرد برای ملاقات کننده هایش.برای وقتی که طفره می رفت از ملاقات آدم ها و جوان ها و ارجاعشان می داد به کتاب هایش و باز وقتی می آمدند&amp;nbsp;با همان پای رنجور&amp;nbsp;تکریمشان می کرد.&amp;nbsp;برای وقتی که کتاب هایش دوباره چاپ شد و انگار کمی خیالش جمع شد. برای وقتی که حق الزحمه ترجمه قرآنش را نگرفت تا هدیه کتاب پایین بیاید و آدم های بیشتری نصیب ببرند از خواندنش. برای حسرتی همیشگی که توی چشم هایش بود از نداشتن فرزند. برای همه ی پزهای روشنفکری و شاعری که لگد زد بهشان تا امروز طاهره صفارزاد باشد نه فروغ فرخزاد. برای روزی که برایش بزرگ داشت گرفتند توی فرهنگسرا و شعرهایش را که خواندم گریه کرد. برای همان روسری و شال بلند سفید، که عجیب نورانیش می کرد. برای روزی که زنگ زدند تا چهره ماندگارش کنند و پاسخ شنیدند که ماندگار خداست و&amp;nbsp; کتاب خدا، که من بنده کی ماندگارم؟ برای وقتی که زن&amp;nbsp;منتخب جهان اسلام شد و آن قدر دیر نامه را به دستش رساندند که حتی فرصت نکرد دنبال ویزا&amp;nbsp;و شرکت توی همایش برود. برای خانه ای که حالا بی او سردتر می شود، همان جایی که دوست داشت وقف قرآن و جوان هایش کند. دلم برایش تنگ می شود وقتی که نیست. دلم برایش تنگ می شود وقتی مثل الان، که چشم هایم اشک آلود است...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پی نوشت: خوب یا بد، صفارزاده میان جرگه زنان روشنفکر و اهل قلم حکم&amp;nbsp;آل احمد&amp;nbsp;را داشت برای من...با تمام همان فراز و فرودها.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lasharikestan.persianblog.ir/post/74</link>
      <author>مصطفا لاشریکستان</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=1937&amp;postID=2153379</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-1937.post-2153379</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Oct 2008 07:29:30 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
