آقا معلم!

ساکت می شود.ساکت می شوم. خاک های تشنه اشک هایم را می بلعد. سرم را بلند می کنم و دوباره توی چشم های بارانی پسرک نگاه می کنم. لحظه ای گریه اش قطع می شود و به هق هق می افتد. انگار که نور آفتاب چشم هایش را اذیت کند، دستش را رو به روی صورتش می گیرد و به سختی نگاهم می کند. سایه ای روی صورت پسرک می افتد و چشم های تنگ شده و پر اشکش، باز می شود.  سر می گردانم و سایه روشن چهره ی مردی را می بینم که با چشم های سرخ بالای سرم ایستاده است و پسر را نگاه می کند. پسرک نگاه مرد را تاب نمی آورد و خودش را میان سینه ام رها می کند.

****

بی مقدمه و بدون آنکه حتی نگاهم کند، روزنامه اش را کنار می گذارد و کلمات و جملات را پشت سر هم ردیف می کند.صدایش را خوب می شنوم، اما جوابش را نمی دهم. خودم را مشغول غذا پختن نشان می دهم. ساکت می شود و فکر می کند صدایش را نشنیده ام. صدایش را بلند ترمی کند ،دوباره صدایش را می شنوم، اما باز هم هیچ واکنشی نشان نمی دهم. تلویزیون را خاموش می کند تا لابد برای اینکه این بار صدایش را بهتر بشنوم. شیر آب را باز می کنم و جملاتش را که برای بار دوم تکرار می شود، دوباره گوش می دهم. می دانم که ساعتی که بگذرد خودش آرام می شود و دیگر این قدر بی تابی نمی کند. انگار که متوجه شده باشد نمی خواهم به حرف هایش گوش بدهم، بلند می شود و به سمت آشپزخانه می آید. بی توجه به آب گرمی که روی دست هایم می ریزد زل زده ام و دارم راه رفتنش را نگاه می کنم. قدم هایش را مثل تمام وقت هایی که آشفته می شود نامنظم بر می دارد و  هنگام طی کردن همین فاصله کم، آن قدر این طرف و آن طرف را نگاه می کند که لحظه ای فکر می کنم چیزی را گم کرده است. جوری خیره نگاهش می کنم که مطمئن می شود حواسم به حرف ها و کارهایش هست و نرسیده به آشپزخانه بر می گردد. دوباره همان حرف ها را البته کمی آهسته تر از قبل تکرار می کند. هود را روشن می کنم. صدای موتورش تمام آشپزخانه را بر می دارد. حالا اگر بخواهم هم نمی توانم حتی کلمه ای از حرف هایش را بشنوم. شروع می کنم به آب کشیدن ظرف ها، که بی محابا کنارم می زند و شیر آب را می بندد. نگاهی به گاز خاموش می کند و با لبخندی کلید هود را می زند و آن را خاموش می کند. می ایستد و توی چشم هایم نگاه می کند.مثل همیشه وقتی رو به رویم می ایستد، میان نوای سحر آمیز صدایش که همه این سال ها عاشقش بودم،به اجزای صورتش دقیق می شوم. آخرین بار که موهایش را برایش مرتب کردم ، تارهای سفیدش را توی آیینه نشانش دادم و به بهانه اینکه دارد پیر می شود سر به سرش گذاشتم. مثل هر بار دیگر مسخره اش کردم و یادش آوردم که چه قدر پشت سرمان می گویند که من از او جوان تر مانده ام و حالا که این همه نزدیک، چشم توی چشم هایم دوخته است، خوب می فهمم که سفیدی اندک موهایش بیشتر از قبل شده است.

- از من فرار می کنی؟

- از تو نه، از حرف هایت.

چیزی نمی گوید و عقب عقب می رود و به کابینت کنار یخچال تکیه می دهد.

- بی انصاف، مگه ناحق می گم که اینجوری می کنی؟ مگه قبلا به من قول نداده بودی دیگه سراغ اونها نری. مگه دفعه قبل رفتنت فایده ای داشت که حالا فایده داشته باشه؟

راست می گفت که تمام کارهای امروزم درست مثل تمام دفعات قبل بی فایده بوده است. این را هم که از من قول گرفته بود که دیگر پایم را آنجا نگذارم درست می گفت.

حاضر جوابیم گل می کند و می گویم:

- ما به تکلیفمون عمل می کنیم برادر! کاری به فایده اش نداریم.

نمی خندد. مثل چیزی که خرد شده باشد، آرام فرو می ریزد و روی زمین می نشیند  و به نقطه ای خیره می شود . هر قدر دنبال نگاهش را می گیرم جایی را که به آن زل زده است پیدا نمی کنم.

- مسخره کن. حق داری، حق داری. حق داری طعنه بزنی. حق داری حتی توی گوشم بزنی. اصلا حق داری ولم کنی و بری. خب برو. من که هزار بار التماست کردم تا بری، خودت  نرفتی. بس که کله شقی. همیشه بودی البته. چیز تازه ای نیست، چیز تازه ای نیست.

مثل همیشه درست می گوید. به قول او کله شقم و به قول همه آن دیگران به جز او احمق. اما من در  همه این اتفاقاتی که زندگیم را به اینجا رسانده است، میان همه بازی هایی که روزگار به نام های مختلف بر سرم آورده است و به قول او قسمتم کرده است، هیچ نقشی نداشته ام. حکایت من درست مثل قایق شکسته ای است که از ترس طوفان و به شوق ساحل، خود را به دست موجی شاید بزرگ تر و شدید تر از طوفان سپرده است و حالا البته، نه تاب و توان باز گشتن به ساحل را و نه دل ِدل کندن از این موج را دارد.

*****

تلفن زنگ می زند. بی حوصله ام و دلم نمی خواهد با کسی حرف بزنم. سرم را گذاشته ام روی دسته کاناپه و دوست دارم کسی مزاحم خلسه و خلوتم نشود. صدای زنگ تلفن قطع می شود و لحظه ای بعد دوباره توی گوشم می پیچد. به خودم بد و بیراه می گویم که چرا سیمش را از پریز بیرون نکشیده ام . بلند می شوم و دنبال گوشی می گردم. جستجویم به نتیجه نمی رسد و زنگ تلفن قطع می شود. تلفن را کنار تلویزیون پیدا می کنم و بر می گردم روی کاناپه می نشینم.  این بار تلفن توی دستم است که صدایش بلند می شود.  صدای خواهرش را که می شنوم، مثل همیشه خوشحال می شوم. خوشحال از اینکه می توانم قدری با شبیه ترین آدم به رضا حرف بزنم و شاید این میان،مثل همه آن سال های بدون رضا، سنگ صبورم بشود و ذره ای دلم آرام شود.

ثانیه ای از خداحافظیم نگذشته است که تلفن دوباره زنگ می زند.

- الو، خانم شهسواری؟

- بله بفرمایید.

- من از... . لطفا بیاید مدرسه... . زود خودتونو... .

تلفن قطع می شود. صدای بریده بریده مرد پشت تلفن آشکارا می لرزید. اضطراب تمام وجودم را فرا می گیرد و آرامشی را که با حرف زدن با خواهرش نصیبم شده است از دست می دهم. صدای مرد آن قدر قطع و وصل شد که نفهمیدم کجا باید بروم. بی اختیار دقایقی توی اطاق ها می دوم و وسایلم را جمع می کنم. حیرانی و تردید میان ماندن و رفتن دیوانه ام می کند. کلید را توی در می اندازم و در را قفل می کنم. کفش هایم را درست نپوشیده ام که خودم را توی پله ها سرازیر می کنم. به پاگرد نرسیده، صدای ناله ضعیف تلفن از خانه به گوش می رسد. گریه ام می گیرد.

 *****

- گریه نکن،مینو! به جدت قسم ارزش نداره اینقدر پیش اونا کوچیک بشی. ته این داستان اون چیزی که تو می خوای نیست. آدم عاقل که راه رفته رو دوباره نمی ره؟

- من عاقل نیستم...

- آره، تو عاقل نیستی. این رو صد بار گفتی که اگر عاقل بودی زن من نمی شدی. اما الان حکایت... .

بغض می کند. اشک مجالم نمی دهد جوابش را بدهم. مجالم نمی دهد بگویم که خسته شده ام، که بگویم من دیگر نمی توانم و نمی خواهم شیرزن و الگو و هزار شعار دیگر باشم. نمی خواهم مثل همه آن سال ها زیر ترس سرخ آژیرهای خطر، به دیگران امید بدهم و خودم مثل توده ای از آتش نگران آمدن جنازه شوهرم باشم. دوست دارم فریاد بزنم که این زن دوست دارد تنها یک زن باشد. دوست دارد این سال های مانده از عمرش بی دغدغه و کنارهمسرش طی شود. آرزو دارد ساعتی مثل همه آن هایی که سال های سال سرشان را توی آخور زندگیشان فرو کردند و حالا مردان دیروز و همسران امروزشان را شیفته زندگیشان کرده اند، زندگی کند. آرزو دارد کمی از زیر بار این همه تکلیف و وظیفه بیرون بیاید و اندکی همان دختر بازیگوش و عاشق آن روزها باشد. این تقدیر من بوده است که برای رسیدن به او، تمام این سال ها در بوته ی هزار و یک آزمایش و عمل قرار بگیرم و حالا که می خواهم ساعتی زیر سایه نصف و نیمه ی  عشق تمام این سال هایم آرام و قرار بگیرم، دیگران نگذارند. دوست دارم این حرف ها را فریاد بزنم تا همه ملامتگران امروز و دیروزم بدانند که به آرزویشان رسیده اند و این زن دارد طعم شکست را می چشد.

****

- چرا همه چیز رو خراب کردی؟

صدایم اشکارا می لرزد. دستکش هایی را که نمی دانم کی از دست هایم در آورده ام مچاله می کنم و مثل خودش می نشینم روی سردی سنگ های آشپزخانه.

- چیزی خراب نشده. تو بهتر می دونی که من باید این کار رو می کردم.

- باید! این همه باید چرا فقط تو زندگی من و تو وجود داره.بقیه آدم نیستن؟ مسلمون نیستن؟کافرن؟ فقط تو مسلمونی؟

- مینو! ما رو چه به دیگران؟ من و تو راهمون رو خودمون انتخاب کردیم. ما باید..

- لطفا سخنرانی نکن. همه این سال ها به عشق تو پای هر مصیبتی بود وایسادم. به خاطر تو از خونواده ام دل کندم و به زندگی که تو قواعدش رو تعیین کرده بودی رضا دادم. هشت سال آزگار تک و تنها به هر بدبختی بود توی غربت و زیر روزی هزاربار موشک بارون، توی گرمای جنوب ساختم .... دلم خوش بود به تو نزدیک ترم. هر بار رفتی ناقص تر از قبل برگشتی، جلوت خندیدم گفتم مبادا ...

آرام تر می شوم. آرام تر می شود.بلند می شود و شیر ظرفشویی رو باز می کند. نصف لیوان آبی را که پر کرده است می خورد و بر می گردد و به من لبخند می زند.

- می فرمودید!

- بایدم بخندی. من خنده دارم دیگه. . . وقتی هم که جنگ تموم شد، عوض اینکه دنبال یک دوا و درمونی باشیم که بلکه تو این خونه بالاخره صدای گریه یک بچه بلند بشه، صبح تا شب از این بیمارستان به اون بیمارستان دنبال درد های جنابعالی بودیم. حالا هم که شدی مسوول دیروز و اخراجی امروز! دوباره شدی همون آقا معلم بیست سال پیش...

- خب تهش که چی؟

صدایم رو بلند می کنم وتقریبا فریاد می زنم.

- تهش؟ نامه نوشتـنت دیگه چی بود رضا؟ مگه فقط تو اونجا بودی که بخوای اسرار تخلف ملت رو هویدا کنی؟ بقیه کورن؟ چشم ندارن؟ اصلا مگه خودشون نمی دونن که تو بخوای بهشون بگی؟

- تو دلیلش رو نمی دونی؟

- می دونم. حتما وظیفه ات بوده.

- مثل همه این سال ها.

مثل همه این سال ها حرف می زند. مثل همه این سال ها هم برایش کاری نداشت که قانعم کند و کاری کند که تا چند وقت دیگر روی غر زدن را نداشته باشم، اما نکرد.

- ببین رضا! من نمی خوام ببینم اونا تو رو، یعنی اونی که دوستش دارم رو، مثل یک کاغذ مچاله کنن و بندازن دور. دوست ندارم ببینم اینجا تو این خراب شده داری له میشی. واسم سخته ببینم خودخوری می کنی و حتما به حکم یه وظیفه جدید سکوت کردی...

حرف هایم توی گوش خودم می پیچد. مدام حرف می زنم و هر قدر بیشتر حرف می زنم باز هم جوابم را نمی دهد . با آن لبخند تلخ روی لب هایش تنها نگاهم می کند وگوش می دهد.

****

گریه نمی کنم. تنها خیره می شوم و هر چند لحظه یک بار نقطه ای را که به آن نگاه می کنم عوض می کنم. گرد و خاک فضای اطرافم را غیر قابل تحمل می کند. بلند می شوم و در جستجوی جای خلوتی چشم می گردانم. جمعیت نگاهم می کند و با بلند شدنم ، کمی جا به جا می شوند و عقب تر می روند. می دانم که رضا دوست ندارد اما توی چشم بعضی از مردها زل می زنم. تمام دوستان سال های دور و نزدیک رضا را توی جمعیت می شود پیدا کرد. از همرزمان قدیمی که برای نوشتن نامه ها همراهیش کرده بودند تا آنهایی که یادآوریش  می کردند تا بیشتر مواظب خودش باشد ، همه و همه حاضرند. حتی همه آنهایی که رضا توی نامه هایش از آنها نام برده بود هم آمده اند. بعضی هایشان انگار متوجه رفتارم شده باشند سرهایشان را پایین می اندازند. دوست دارم توی صورت بعضی هایشان آن قدر نگاه کنم تا ذره ای از این سکوت و حماقتشان به یادشان بیاید. از دیدن بعضی هایشان که اسمشان را در نامه ها دیده ام حالم به هم می خورد. شرمم می شود حتی نگاهشان کنم. سرم را پایین می اندازم. همراه با زن هایی که چادرهایشان سیاه تر از رنگ لباس مردهاست به سمت بچه های مدرسه قدم بر می دارم.با  همان لباس های مدرسه دور تر از جمع پر سر و صدای بزرگ ترها، مثل سربازها منظم ایستاده اند و آهسته گریه می کنند.  دلم بیشتر از خودم برای اینها می سوزد که درست موقع خداحافظی با معلمشان، شاهدی شده اند بر مرگش. نزدیکشان که می روم بغضشان می ترکد و چشم های ترشان دوباره خیس تر می شود. رو به رویشان و روی خاک های مزار می نشینم. دست یکیشان را که بی تاب تر است می گیرم و اشک هایش را پاک می کنم.

- خانم اجازه...؟

- بگو عزیزم.

- خانم ... ما اون آقاهه رو می شناسیم.

- کدوم آقا رو؟

- همون که آقا معلم رو زیر گرفت....دیروز هم جلوی مدرسه وایساده بود...

ساکت می شود.ساکت می شوم. خاک های تشنه اشک هایم را می بلعد. سرم را بلند می کنم و دوباره توی چشم های بارانی پسرک نگاه می کنم. لحظه ای گریه اش قطع می شود و به هق هق می افتد. انگار که نور آفتاب چشم هایش را اذیت کند، دستش را رو به روی صورتش می گیرد و به سختی نگاهم می کند. سایه ای روی صورت پسرک می افتد و چشم های تنگ شده و پر اشکش باز می شود.  سر می گردانم و سایه روشن چهره ی مردی را می بینم که با چشم های سرخ بالای سرم ایستاده است و پسر را نگاه می کند. پسرک نگاه مرد را تاب نمی آورد و خودش را میان سینه ام رها می کند.

فروردین ۸۶

  پی نوشت ۱: ممنونم از دوست خوبم، مژگان بانوبرای راهنمایی های خوب و دقیقش در نوشتن این داستان.ممنونم  از اینکه با نقد کلی مسیر داستان ونیز رفع اشکال های جزیی ترش داستانم را گامی به داستان تر شدن نزدیککرد.

 پی نوشت ۲:شناسنامه ام میگه بیست و چهار سال پیش در چنین روزی(آخرین روز فروردین) من به دنیا اومدم! خودم که چیزی یادم نمی آد!

/ 24 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
چلوکتاب!

قربان صفاتم به وفاتم گذری کن تا بو ت همی بشنوم از رخنۀ تابوت . . . از لحاظ اون لطف ت ممنونم دادا

دانشطلب

سلام آقا ما مخلص هر چی دانشطلب هم هستيم چه بهارستانی چه پل مديريتی چه قمی چه مشهدی و ... از حاشيه ای که در مدرسه ما نوشته بوديد ممنون اگر فونت مناسب تری انتخاب کنيد داستانهايتان قشنگ تر می شود قوت تان بيشتر در توصيف است تا روايت موقعيت ها را خوب تصوير می کنيد موفق باشيد

نفيس

سلام در مورده داستان نظری ندارم چون کسی نيستم که بخوام نظر بدم به علاوه اينکه به اين نتيجه رسيدم شدم مثل احمد نجفی که وقتی با صندلی داغی ها ! مصاحبه می کنه کفٍش می بره بعضا يا گريه می کنه يا جمله طرف رو تبديل به دعا می کنه همين کارهايی که من می کنم: «باشد که... «به اميد اينکه... «من واععا نمی دونم چی بگم... و... و من چون عين رقتار خودم رو نديده بودم نمی دونستم چقدر برای اون کسی که پر بار از مطالب علمی ادبی و.. هست می تونم مزحرف باشم و حالا که فهمیدم پی به ويرانی پای بست خودم بردم. بالاخره اين چيزا از کسی که زير پتو در دوم دبستان بلکه کمتر کتاب می خونده بعيد نيست. در ضمن در مورده فسيل شدن هم بايد بگم ايشالا با شما!! تولدت هم مبارک(مجددا) يا حق

نفيس

در اصلاح کامنت قبلی: بالاخره اين چيزا(داستان ها) از کسی که زير پتو در دوم دبستان بلکه کمتر با «چراخ قوه »کتاب می خونده بعيد نيست. شاد باشی

آیین مهر

یک اینکه دل نوشته نویسی در رگ و پی شما هم هست.. حتی در داستان ات هم چنین حال و هوایی هست.. دو اینکه کشاورزی را پا هستم اساسی! هر وقت زمین اش جور شد و از عمر هم روزی باقی بود شماره من را از رحمان بگیر و خبرم کن. سه اینکه این محسن نامجو چند تا کار دیگر هم دارد پیدا کن و گوش کنن ببین دوست داری. بعدهم همین روزها من سری به تهران می زنم اگر هستید دم دست که یا علی

لی لا - آبی آسمانی

آمده بودم پی هاجر يکی از پست‌هاتان، ديدم به روزيد. داستان را خواندم و زاويه‌ی نگاهتان را از ديد يه زن دوست داشتم گرچه می‌توانست بهتر پرداخت شود، خيلی خوب پيش رفته بود اما ضعيف‌شده بود ته‌های داستان. نه ضعف عيب ناکی نبود ضعف کم رنگی بود. من احساس می‌کردم يک جور ترس داشتيد از اينکه نتوانيد مينو را خوب تصوير کنيد برای همين قربانی شده بود سوژه در داستان جاهائی. آقا مصطفی تولدتان مبارک، با اينکه می‌دانستم همين حدود سن‌تان است اما تصويرتان ۳۴ ساله به نظر می‌رسد و پختگی مطلوبی داريد که آدم را به احترام بيشتری وا می‌دارد. خدا حفظتان کند برای خوب‌هايتان.

آدمک

سلام عرض شد خدمت همسایۀ عزيز... آقا مثل همیشه لذت برديم... سوای حظّی که بردم، از وسط داستان يه چيزی رو فهميدم:: اينکه راوی خيلی از من انسان‌تر بوده!! چون وقتی که من حال ندارم و تلفن زنگ می‌زنه من به اونی که پشت خطّه بدوبيراه می‌گم!! امّا راوی به خودش!!!... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

چرکنويس

سلام! آمدم ديدم به روز شديد به سلامتی متولد شديد به ميمنت و مبارکی خواندم آقا معلمتان را انقدر در تصويرسازی ها قوی پيش رفته‌ايد که احساس می‌کردم فيلمنامه ی فيلمی را می خوانم که فيلمش را هم ديده ام. فقط کمی تعليق اش کش‌دار به نظر می‌رسيد(البته اين را بگذاريد به حساب مينيمال پسندی من!) از فرم که بگذريم،محتوا حرف برای گفتن دارد.قصه خالی نيست.حتی جای چالش هم دارد!

ع.ك.بينا

سلام رفيق! متنت در مرز داستان شدن، به مصيبت‌نامه‌ي عزيز از دست رفته‌اي مي‌ماند كه نامش به گمانم اين بود: ايران!

فاضل

.............................................!