وقتی که نیست..

این یک مرثیه نیست. یک مرثیه در سوگ کسی که رفته است. این یک دردنامه هم نیست، برای عادتی که داریم، که آدم ها را درست وقتی که می روند یاد می کنیم ... این یک یادداشت است برای خودم. برای خودم که دلم تنگ می شود برای او. برای خنده های بلندش. برای صحبت ها و لحن داش مشدیش. برای وقتی که با هم انگلیسی حرف می زدیم و غلط هایم را می گرفت. برای وقتی که می زد توی ذوق شعرها و کارهایم. برای وقتی که می گفت زن دکتر به درد زندگی نمی خورد! برای وقتی که می گفت می خواهد برود، همان وقتی که ارثیه اش را بالا کشیده بودند و به من می گفت شما حقوق خوانده ها شریک دزدید و رفیق قافله. برای وقتی که توی دفتر کارش، که نمازخانه اش هم بود، بلند سوت می زد و پرنده های آن طرف حیاط جوابش را می دادند و خدا می داند که چه ذوقی می کرد و چه برقی می زد چشم هایش. برای وقتی که با شیطنت خاطرات جوانیش را از زیر زبانش می کشیدم بیرون. برای وقتی که خواب هایش را مکرر تعریف می کرد برای ملاقات کننده هایش.برای وقتی که طفره می رفت از ملاقات آدم ها و جوان ها و ارجاعشان می داد به کتاب هایش و باز وقتی می آمدند با همان پای رنجور تکریمشان می کرد. برای وقتی که کتاب هایش دوباره چاپ شد و انگار کمی خیالش جمع شد. برای وقتی که حق الزحمه ترجمه قرآنش را نگرفت تا هدیه کتاب پایین بیاید و آدم های بیشتری نصیب ببرند از خواندنش. برای حسرتی همیشگی که توی چشم هایش بود از نداشتن فرزند. برای همه ی پزهای روشنفکری و شاعری که لگد زد بهشان تا امروز طاهره صفارزاد باشد نه فروغ فرخزاد. برای روزی که برایش بزرگ داشت گرفتند توی فرهنگسرا و شعرهایش را که خواندم گریه کرد. برای همان روسری و شال بلند سفید، که عجیب نورانیش می کرد. برای روزی که زنگ زدند تا چهره ماندگارش کنند و پاسخ شنیدند که ماندگار خداست و  کتاب خدا، که من بنده کی ماندگارم؟ برای وقتی که زن منتخب جهان اسلام شد و آن قدر دیر نامه را به دستش رساندند که حتی فرصت نکرد دنبال ویزا و شرکت توی همایش برود. برای خانه ای که حالا بی او سردتر می شود، همان جایی که دوست داشت وقف قرآن و جوان هایش کند. دلم برایش تنگ می شود وقتی که نیست. دلم برایش تنگ می شود وقتی مثل الان، که چشم هایم اشک آلود است...

***

پی نوشت: خوب یا بد، صفارزاده میان جرگه زنان روشنفکر و اهل قلم حکم آل احمد را داشت برای من...با تمام همان فراز و فرودها.

/ 14 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیررضا

با عرض سلام. بسیار یادداشت تاثیر گذار و قشنگی بود.خدا رحمتشان کند.چقدر آن قسمت از یادداشت "سوت زدن برای پرنده ها..." شیرین بود.همچنین رها کردن پز روشنفکری و "طاهره" زیستن.برای موسیقی متن و قالب بسیار زیبای وبلاگ هم به شما تبریک میگم. +یادداشت یک ششم مردم جهان... جالب نبود! در پناه خدا باشید.یا حق.

آقا طیب

سلام و تسلیت عزیز دم شما گرم و سرتون سلامت دنبال یه همچین مطلبی میگشتم واسه ایشون چه غریب.

لی‌لا- آبی آسمانی

می شناختیش از نزدیک؟ پس چی شد که این شدی ؟ خدا رحمتش کنه... من سالهاست که آدمهای زیادی رو نمی شناسم از قضا این خانم رو توی 17 18 سالگی خوندم ولی.. جذبم نکرد!

ردپا

طاهره صفارزاده تنها زن ارمانی بود که دلم میخواست خیلی چیزا ازش یاد بگیرم نمیدونم چرا به هر کی اس ام اس تسلیت فوتش رو میدادم فکر نمیکرد اینقدر برای من دوستداشتنیه .منم شریک ,خب ؟

محسن حیدری

خیلی خوب بود. نگفته بودی دوست دختر هم داشتی ناقلا. حالا کی بوده؟!!!

لی‌لا

باز باران با ترانه... مثل ماه من به روز شد

صادق هدایت

با درود، وبلاگ «بوف کور» با روزشمار تحلیلی زندگی صادق خان هدایت؛ به روز است. چشم به راه سنجش شمایم! (پیش نهاد: وبلاگ «بوف کور»، وبلاگی شخصی نیست، بنا بر این انتظار پیوند کردن آن در وبلاگ شما نیز، انتظاری شخصی نیست! پس برای ادای دین به صادق خان هدایت، «بوف کور» را پیوند کنید! این فقط یک «پیش نهاد» است، تصمیم با شماست!) (قاعدتا من و شما گروه خونمان به هم نمی خورد!!! اما دیدگاه مخالفان {البته شاید شما نباشید} برایم جالب است.)

فرشته

ای داد بر لحظه ای که فقط یاد تو را دارد