سوگند

سوگند به تو. به تمام ساعت هایی که نیستی. سوگند به تو. به تمام روزهایی که منتظرم ماندی و من ساعت قرارمان را فراموش کردم. سوگند به تو، درست همان لحظه ای که از نافرمانیم دلت گرفت و لحظه ای نگاهم نکردی. سوگند به تو، به تمام مهرت که زیر همین آسمان، نصیبم کردی. سوگند به سجده هایی که نکردم، به عاشقانه هایی که نخواندم، به حرف هایی که نگفتم و تو ناگفته شنیدی. سوگند به تو... به خودت... که هنوز دوستت دارم. هنوز ذره های وجودم تسبیحت می کنند و هنوز این نوا، ثنای عاشقانه من است.

می دانم. دیر می شود، گاهی، دیدنت. گم می شود گاهی ، راهی که به تو می رسد. کم می شود شاید، نگاه تو به من. اما تمام نمی شود، شعله های شوقی که میان دلم کاشته ای. ملالی نیست، که این ابرهای سیاهی چاره ای جز رفتن ندارند و ساعتی بعد، وقتی آسمان خیالم آبی شد، دوباره روی ماهت را می بینم. دوباره ستاره های وجودم دیوانه ات می شوند و ذره ذره وجودشان برایت سوسو می زند. ملالی نیست اگر لحظه ای اهریمانانه وادی قدیم وجودت را فراموش کردم. ملالی نیست اگر حواس دلم پرت شد و نگاه چشمان منتظرت را که همراهم کرده بودی، ندیدم، که تو بهتر دیده ای تشنگیم را، که تو بهتر می دانی به عشق لحظه های شاد وصالت زنده ام.

ببخش اگر ساعتی حوالی خانه ات را رها کردم و گرد خانه ای دیگر چرخیدم. دیگر دور نمی شوم تا یاد لحظه های وصالت خرابم نکند. دیگر خواب نمی مانم و عهدم را فراموش نمی کنم...

پی نوشت: هنوز حیران توام و هنوز مستم . واله تر از همیشه ام و این بار دلم، شیدایی اش را فریاد می کند...

/ 7 نظر / 23 بازدید
korosh

khosh be saadatet[لبخند][گل]

آتوسا

مقصود تویی ... کعبه و بتخانه بهانه [گل]

نیره

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور [گل][گل]

عاطفه(احلام)

و چه من نیز این اعترافات عاشقانه با خدایم، خدایت را دوست دارم و برایم آشناست...

دریاترین

گفته‌اند تو خدای من شده‌ای.       چه كسی ديده است       پيشانی گذاشتنم را                بر دست‌های تو؟                           و نفخت فيه من روحي...

شیما

چه نزدیکی تو... و چه دورم من...