کودکانه

بچه بودیم، یار می کشیدیم، دست هایمان را شکل تفنگ می کردیم و ... بازی شروع می شد. داد می زدیم، می دویدیم، گریه می کردیم و می خندیدیم.نقشه می کشیدیم و توی نقشه ها قهرمان داستان می شدیم. آن وسط دعوایمان که می شد، دیگر تفنگ های الکی به کارمان نمی آمد. خودمان می شدیم و غرور یا گذشتمان. نهایتا قهر کودکانه ای، که با آغاز بازی فردا تمام می شد. بچه بودیم. دنیایمان همان خنده ها و دویدن ها بود. کتاب هایمان را کناری می انداختیم و به گور پدر املا و ریاضی و تاریخ می خندیدم. لعن می کردیم آدم هایی که این ها را اختراع کرده بودند! بچه بودیم.غم دنیا نداشتیم و دلمان به دنیایمان خوش بود.تفنگ هایمان را بی جهت غلاف کردیم و بزرگ شدیم.

/ 30 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مکنونات

صد بار گفتم کتابهای درسييت را مذمت نکن ابناء ب شر با همين ها به يه جايی رسيدند... بيشتر از کودکييت دوست دارم و بهت افتخار می کنم...[[تحسین

mohsen

اينجا ظاهرا با آدم مهمي روبرو هستيم، ها؟ نظرات همشون يه جوري هستن. حالا كه اين قدر مهم هستي، "التماس دعا، آقا مصطفي "

شکيبا

سلام.چه صدای قشنگی مياد از وبلاگتون .ادم احساس لطافت ميکنه.

نيره

-من می خوام برگردم به کودکيم... -نمی شه کفش برگشت برای پامون کوچيکه... -پا برهنه نمی شه برگردم ؟ -پل برگشت توان وزن ما رو نداره ... بر گشتن ممکن نيست !!! -برای گذشتن از نا ممکن کيو بايد ببينم ؟ -رويا رو کجا زيارتش کنم ؟ - در خواب ...

لی لا - آبی آسمانی

هميشه گفتمان برای من اهميت داشت، آدم‌های بالغ و بالغ شدن را از آن رو دوست داشتم و دارم چون تفنگ دست نمی‌گيريم، کلنگ نمی زنيم،زنجيربافتن‌هامان در چارچوب دانائی‌هاست و خدا هم با صدای آدم‌ها می‌آيد چهارزانو روبه رويمان می‌نشيند و نشانه‌های دوست داشتنش را لبخند می‌کند يا سيلي، گاهی ما با او قهر می‌کنيم و او نازمان را می‌کشد گاهی او رهايمان می‌کند و ما التماسش را... من کودکی‌هام را دوست ندارم، نه فقط برای خاطرهايم که خيلی شبيه به روزگار حالايم هست با قد و سايزی کوچکتر، برای آن‌که دويدن‌هايم،خنده‌هايم،حل رياضی و نوشتن املاء رويه ای کودکانه نبود، ليدری بودم که گروهای کودکانه را بزرگانه هدايت می‌کردم شبيه همين حالاها با قد و سايز بزرگتر...هميشه چراها و چگونه‌ها و بهتر شدن‌ها و تغيير دادن‌ها با من بودند و اين عذاب دائمی هم بالغتر می‌کندم هم خسته تر... دير آمدم می‌دانم ... اما هر دير آمدنی دليلی دارد، عذر تاخيرم را بر آن‌چه نمی‌دانيد بپذيريد.

مصلوب

لاشريکستان جان!..ما سازندگان آخر الزمانيم..نه مدينه فاضله!..اينجور که پيداست جبری است که تفنگهای قلابی مان را غلاف کنيم...شمشير واقعی بکشيم!...اينها را اگر بخواهی بنويسی تا صبح طول می کشد...

آدمک

واقعاً بيخودی بزرگ شديم... اصلاً از بس اين بزرگ‌ترها از حسوديشون که خودشون ديگه بچه نيست بهمون گفتن شما ديگه بزرگ شدين جوگير شديم و يهو بزرگ شديم... اه اه اه... اين‌قدر از اداره و ادای آدم‌‌بزرگا رو درآوردن بدم ميااااااااد... خيلی مخلصيم آقا... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

ليلا

افسوس که همه‌ی کودکيمان در سرک کشيدن به دنيای بزرگان زود گذشت... کودکانه بخند و فراموش کن و اميدوار باش