نفس

بوی گند تظاهر که بلند می شود، پیش از همه شامه خودت و بیش از همه روح خودت را آزرده می کند. طولانی که می شود، مثل استخوان گلوگیری است که راه نفس کشیدنت را نه سد می کند تا خلاص شوی و نه بیرون می آید تا رها. توی این تقلا برای نفس، فرسوده می شوی و سر که بلند می کنی و نگاهت که توی آیینه می افتد، به مجموعه ای از دیگران تبدیل شده ای که هیچ شباهتی به تو ندارد. مجموعه ای که برای خوشایند هر کسی، حرفی و عملی را به خودش چسبانده است و از قضا این پکیج خود ساخته هیچ وقت کامل نمی شود.آدم های پیشین خواسته های تازه ای از تو دارند و آدم های نو ظهور و تازه، نیازهایی که پیشتر سابقه ای در مجموعه وجود تو نداشته اند! به این جای کار که رسیدی تنها دو راه برایت باقی می ماند. یا دست ببری زیر تابوتت و مثل جماعت بلند بگویی لا اله الا ا...، یا امن یجیب بخوانی تا فرجی پیش آید و از این گنداب خلاصت کند.چاره اما جز این نیست که دست غیب خودت باشی، بی دغدغه ی غیر و بی سودای زبان تحسین دیگران.

مرداد ٨٧

/ 7 نظر / 13 بازدید
پیام

سلام اینها یک طرف و تشخیص ریا کار و مخلص هم یک طرف طوری که حتی خود افراد ریا کار هم باور کرده اند که تظاهر نمیکنند طوری که بعضی ها باور کرده اند که از روی خلوص نیت کارهایی انجام میدهند که منافعشا در آن است. نفس کشیدن تو این فضای بی اعتمادی سخته مجالت رو میگیره شناخت آدم های نو و کهنه. یاعلی[خداحافظ][گل]

نیره

خیلی صادقانه نوشتید. "چاره اما جز این نیست که دست غیب خودت باشی، بی دغدغه ی غیر و بی سودای زبان تحسین دیگران." این راه حل رو هستم!!! اما یه چیز دیگه هست اگر همین الان برچشب ریاکاری بهم نزنید! یه مهروبی اون بالاها هست ... اتفاقا این پایین ازش خیلی بد می گن و بد اخلاق نشونش می دند. وقتی چشم در چشم اون می دوزم دیگه مهم نیست بقیه چی می گن! از اشتباهاتم هم مجض خاطر اون مهربون ناراجت می شم نه ناراحتی بقیه[گل]

نیره غدیری

بینی ای که تو این روزگار بوی تعفن کارهای بد رو میفهمه یه نعمته! خوش به حالت[گل]

دختر نقاش

آدم است دیگر.. یک جایی که خودش را گم کرد،پیدا شدنش سخت می شود!

مصطفا

سلام خوبی ؟ میدونی مصطفی راستش از اون پنجشنبه که اون حرفا بهم گفتی یه لحظه ام از فکرت بیرون نی اومدم راستش بدجوری نگرانت شدم میدونم همه چی گذشته و .... اما من خودمو یه جورایی نمیدونم..... من تا حالا تو رفاقت واسه کسی کم نذاشتم اما اون روز فهمیدم که در مورد تو کوتاهی کردم حداقل تا اونجا که به من ربط داشته وباید جویای حالت می شدم ولی من اصلا نفهمیدم.... نمی دونم راستش خیلی حس بدی دارم در موردش در مورد کم کاری های گذشته باید ببخشی چون چاره ای نداری ولی آینده ......... امیدوارم بتونم جبران کنم تو همیشه واسه من خیلی بیشتر از یه دوست بودی چه اون وقتایی که کل روز با هم بودیم چه الانایی که خیلی دیر به دیر همو می بینیم فکر کنم خودتم اینو میدونی امیدوارم هر چه زود تر ته موندی اون افکاری که به قول خودت نباید باهشون ور رفت ام برن دنبال کارشونو بشی همون مصطفی خودمون نه به خاطر خودم یا اطرافیات که مطمئنم به اندازه ی من نگرانتن فقط به خاطر خود خودت

لی‌لا

پس چرا اینهمه اینجایی و اینهمه نیستی؟