تعفن زندگی

زندگی مسخره ای که هر نفسش که فرو می رود بی آنکه برون رود مصیبتی و هر نقطه اش بالا و پایینی و هر آدمش کوه رنجی و هر طفل دنیا آمده اش مرده ای و هر مرده اش آواره ی برزخی و هر امتحانش تجدید تازه ای و هر جمله اش سو تفاهمی و هر خانه اش زندانی و هر دوستش خروار خروار نصیحتی و هر کتابش حجم منیت آدمی و هر آرزویش سرابی و هر امروزش فردایی و هر دیروزش غصه ای و هر شبش امید واهی روزی و هر روزش در پی آرامش شبی و هر مردش اسیر دردی و هر زنش گرفتار اشک چشمی و هر مادرش داغدار فرزندی و هر پدرش شرمسار نگاهی و هر بزرگش ابلهی و هر صفحه ی تاریخش دروغی و هر فریادش دست گدایی نانی و نامی و تمنایی و هر ترانه اش تقدیم به عروسکی و هر نامرد سیاستش منجلاب نیرنگی و هر شرافتش برابر کیسه ی زری و هر جامه اش خرقه ی ریایی و هر نگاهش عقوبتی و هر شادیش حرمتی و هر سال نویش بلای نو ظهوری و هر دانایش دیوانه ای و هر جوانش لیلا و مجنونی و هر خدایش حلال مشکلی و هر بارانش سیلی و هر نگاهش عشقی و هر آسمانش سقفی و هر پروازش سقوطی و هر جنگش قهرمانی و هر چهره خندانش دچار ناچار عفونت همه گیر بلاهتی و هر ...

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

نفسی كه فرومی رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمتی موجود و هر نعمتی را شكریست واجب

دختر نقاش

ميدانيد ؛ زندگی سخت تر شده اين روزها ! فلسفه يمان را گم کرديم بسکه به در و ديوار خورديم .. نظرم بود فقط !

فاطمه

ای آقا! شما مطمئنی اينايی که گفتی زنده گی بود؟!! ...

شريفه

سلام بعضی حرفاتون داغ دل آدم رو تازه می کنه... مثل: (هر کتابش حجم منیت آدمی) یا(وهر فریادش دست گدایی نانی و نامی و تمنایی و هر ترانه اش تقدیم به عروسکی و هر نامرد سیاستش منجلاب نیرنگی و هر شرافتش برابر کیسه ی زری و هر جامه اش خرقه ی ریایی...) اما بعضی های ديگرش خيلی داااغ بود

حسن روزيطلب

بی معرفت هم بی معرفتهای قديم! تو قديم ها يه رفيق نداشتی که اهل شيراز باشه؟

جمال گيوه ای

عید سعید غدیرخم بر شما مبارک باد. جمال گیوه ای عضو شورای اسلامی شهر زنجان

آتوسا

و هر لاشريکستانش در پی درک تازه ای سلام عيد غدير بر شما و عاشقان ولايت و امامت مبارک باد

لی‌لا

چيزی شبيه زندگی ديگه حس و حالی برای دويدنم نذاشته ...

لی‌لا - آبی‌آسمانی

داريد کم کم بوی تعفن را تشخيص می‌دهيد، داريد کم کم کوبش کم‌رنگِ بودن را توی قفسه سينه می‌شنويد... تاريکی را هميشه دوست داشته‌ام، طعم ترس، حجم کنجکاوي، قدرت تخيل و تحليل مرا بالا می‌برده اما ... اما آقا! ... تاريکی آن‌جاست که نور نيست ... نور ... و نور همان چيزيست که آدم را به حقيقت می رساند. اين حس و حال عذاب دهنده را نم نم دوست خواهيد داشت ... بعد از آن لذت تماشای نور را خواهيد چشيد.