خورشید

هراسان آمدی. از آن ور شمشادها. خورشید ذره بین شد و تابید توی چشم هایت. چشم هایت خیس اشک شد. خیس اشک بود. مثل چشم هایم که هنوز خیس اشک است. دویدی. خیال کردی رفته ام. تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدی. خیال کردی می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. هرچند شمشادها شهادت می دهند حضورم را، اما باور نکن. شمشادها دیوانه اند. از همان روز که روی سرشان دست کشیدی شمشادها دیوانه شده اند. شمشادها هنوز هم بوی دست تو را می دهند. ساعتت را که بالا آوردی افتاد توی چشم خورشید.من ترسیدم خورشید چشم هایش را ببندد و تو مرا، که لا به لای نورش پنهان شده بودم، ببینی. سکوی های خالی را که نگاه کردی، رنگت پرید. گفته بودم یک دقیقه می ایستم و می روم. خیالت می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نشستی روی نیمکت. گرمای وجودت پخش شد توی فضا. تا آسمان رفت. خورشید هم گرمش شد انگار. یک تکه ابر برداشت و گرفت رو به روی صورتش. تو هم از گرما کلافه شدی. چند برگ کاغذ از توی کیفت برداشتی و گرفتی رو به روی صورتت. خورشید ابر را کنار زد تا دستخط زیبایت را ببیند. من اما محو برق نگین انگشترت بودم. بعد باد آمد. کاغذها را تکان داد. بی تاب شده بودی. راه افتادی.  نرفته ایستادی. دوباره برگشتی. کنار نیمکت ایستادی. چشم های خورشید نگرانت شد. دستانت خیس عرق شد. خجالت آمد توی صورتم. مردد بودم. مثل تمام زندگیم. مثل اولین بار که دیدمت. خورشید ... خورشید کاری نکرد. تنها حسرت خورد. حسرت دست های گر گرفته من که دست های سرد تو آرامشان نکرد. خجالت آمد توی صورتم. راه افتادم. پاهایم لرزید. درخت ها دور سرم چرخید. نرسیده به شمشادها نشستم. بعد باد آمد. خنکایش از روی چمن های خیس خورد توی صورتم. بلند شدم. آمدم سمت نیمکت. خورشید داشت از چشم هایم انتقام می گرفت. قدم هایم تندتر شد. ندیدمت. تندتر آمدم. چشم هایم خیس اشک شد.خیس اشک بود. مثل چشم هایت که هنوز خیس اشک است. دویدم. تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدم. خیال کردم دیدمت. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نبودی. رفته بودی. خورشید...خورشید گرفت. خورشید گریه کرد.

/ 3 نظر / 35 بازدید
ا.خ

الهی بمیرم

لی لا

اه از این سه نقطه ها که مرهم می شوند مرا روی حسرت ها