طاير گلشن قدسم...

رهایم کرده ای، میان آسمان و زمینت، حیرانم نموده ای میان خوف و رجایت، بیمارم کرده ای، بی طبیب و درمانت، بهشت است اینجا یا دوزخ؟

سال های سال، دورتر از گندم و سیب، دورتر از طعم لبانت، یا حتی همان بوی نمناک خاک زیستم. سنگ فرش پیاده روهای تو بودم و زیر پای عابرانت، بی تمنای سکه ای روزم شب و شبم تار شد.

سینه ام می سوزد .... داغ گداخته ی آهن دوری تو، که خود ثانیه ثانیه در آتشش دمیده ام، از قلبم دوزخی برای فردایت ساخته است. مگر از کویر من، تا دریای تو، چه قدر راه است؟ پاسخم ده قریب ترین! من از تو دورم و نمازم را سال هاست از پی فرسنگ ها دوریت شکسته می خوانم. میان بازی عددهایت مرددم و به خودم، و نه تو، شک می کنم...

میانه محرابت نام تو را می برم و بر بت خویش سجده می کنم! قامت به امامت خود می بندم و رو به قبله تو نماز می گذارم! خسته ام از این توحید شرک آلود...خسته ام از نمازهای شکسته...خسته ام از صبح و ظهر و شام خود. خسته ام از دست های سیاه درویشان سفیدپوش.

مشرقت کجاست تا یک بار به افقش اذان بگویم... قبله ات کجاست تا کمی به سویش نیاز آورم... میان این همه رنگ و نوا، کجاست مرشدی که دلم را بگیرد، به سویت آورد؟

رهایم کرده ای... خوب می دانم.رهایم کرده ای میان این همه تو، میان این همه آسمان، تا خود سویت بیایم... که زمین وآسمانت همه سو و روی توست...(۱)

رویایم شده ای و از گوشه ای تابان ندا می دهی:

آسمانی تر، خاکی تر، لیلا تر، شیدا تر می توان...

دیریست اینکه رابطه ام با خدا کم است

چیزی میان سینه من گوییا کم است

با کلبه با سیاهی خود خو گرفته ام

ایمان من به پنجره یا نیست یا کم است

ای باد سینه سوخته آهسته تر بکوب

گرداب سخت و تجربه ناخدا کم است

ماییم و شرمساری یک خوشه زندگی!

نوبت اگر چه هست در این آسیا کم است

ای کوشش نشسته به جایی نمی رسی

پایی برهنه ساز که دست دعا کم است

یا ایها الخلوص دو دستم به دامنت

کاری بکن

که رابطه ام با خدا

کم است

 محمد کاظم کاظمی

۱)  مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر سو رو كنيد آنجا روى [به] خداست آرى خدا گشايشگر داناست. سوره مبارکه بقره آیه ۱۱۵

 پی نوشت: امروز(شنبه) کار نوشتن یک داستان بلندتر از کوتاه را که تمام کردم، دنبال واژه ای به چندین و چند وبلاگ برخوردم که یکی از طرح های عاشقانه قدیمیم را بی ذکر نامی و منبعی کار کرده بودند! حلال وجودشان، اما به نظر شما حق ندارم داستان و نوشته هایم را بی محابا در وبلاگ نگذارم؟

/ 14 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيد

آقا مصطفی قبول نيست بخشهای سیاسی اش را هم از خودت بنويس! ما را که می شناسی سياسی هم قاطی اش کن حالش بيشتره! يعنی ما که فکر می کنيم اگه سياسی نباشه بيشتر ناله است تا فرياد! يک شعر از حافظ، ما كه خودمان از اين طبعها و هنرها نداريم: من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها مي كني اي خاك درت تاج سرم اي خوش َآن روز كز اين مرحله بربندم بار از سركوي تو پرسند رفيقان خبرم

ليلی

مشرقت کجاست تا یک بار به افقش اذان بگویم... قبله ات کجاست تا کمی به سویش نیاز آورم... نوشته تون دلنشين بود . اميد که پيوسته شادمان باشيد

ليلی

در اندرون من خسته ندانم کيست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

ليلی

میانه محرابت نام تو را می برم و بر بت خویش سجده می کنم! قامت به امامت خود می بندم و رو به قبله و نماز می گذارم! خسته ایم از این توحید شرک آلود...خسته ام از نمازهای شکسته...خسته ام از صبح و ظهر و شام خود. خسته ام از دست های سیاه درویشان سفیدپوش. « قامتم از اشک بر پا شد مثل يک فواره در بهت نگاه عابران »

عين القضات

ای عاشقان روی تو از زره بيشتر ............ . . . . . از ذره کمتريم . . . همين .

آيين مهر

اقا عجب دل نوشته اي قلمي كرده ايد ها. حسابي ما را يا د قديم ها انداختيد كه از اين نوع دل نوشته ها مي نوشتيم. باز خوب است كه مي توانيد بنويسيد. ما كه رها كه شده ايم هيچ، ديگر شكوه هم نمي توانيم بكنيم. كلا دست مان از آسمان كوتاه شده...

لی لا - آبی آسمانی

به قول آقا رضا موسوی: وبلاگ شما مانند اهرام سلاسه رمز ورودی دارد که هر کسی توانایی گشایش آن را ندارد :) دم صبحی خروس خون که خوابم نبرد یه سر اومدم اینجا، با اینکه میدونستم هنگ میکنه ولی دوباره امتحان کردم و جواب همیشگی بود. حالا نمیدونم مشکل دقیقن چیه ... به هر حال به حال و به نوا و شبیه آواز شما خواندم و لذت بردم این چرخش لطیف طواف‌گونه را گرد ابدیت بی انتها. هنوز دور است برای من اینهمه قرابت شما با خداوندگار یکتا. من در سعی و صفای هاجروار شما هنوز مزه می‌کنم این نوع نگاه را، کم نخوانده‌ام این حرف‌ها را اما انگار وقتش بوده که دوباره بشنومشان، بخوانمشان. از همان وقت که هاجر نگاهتان را با چشمانم دنبال کردم حس غریبی دارم که عجیب ترین حس سالهای اخیر من است. هرگز دلم نمی‌خواسته بروم مکه، همیشه می‌گفتم زود است برای روبرو شدن من و او. حالا اما چند وقتی‌ست آتشفشانی می‌شود دلم با دیدن کعبه! این اواخر - چند ماهه - هر وقت دیدم جلال کعبه را ته دلم چیزی موئیده، نمی‌دانم درست که او مرا صدا می‌کند یا من او را... دلم می‌خواست این بیت: ای کوشش نشسته به جایی نمی رسی/اینطور بود: این کوشش نشسته به جائی نمی‌رسد..

امين

کاشکی همين رابطه ی کم هم قطع نمی شد سالم باشی

آدمک

سلام عرض شد خدمت همسایۀ عزيز... خوبي آقا... دست‌مريزاد... يكي از انديشمندان كه اسمشو يادم نمياد گفته: از كجا معلوم كه زمين جهنم يك سيارۀ ديگه نباشه... نمي‌دونم! شايد هم اون يارو راست گفته... برات‌ آرزوي موفقيت و سلامت دارم... شاد باشي و برقرار... تا بعد...